ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
1-بعضی از مردم به خاطر گذشتهشان، تحصیلاتشان و... موفق نیستند.
هیچ کس نمیتواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس برای بدست آوردنش بکوشد.شاید فرد موفقی باشی، اما خدا که نیستی. پستی و بلندیها در پیشاند. از موفقیت امروزت لذت ببر، فردا روز دیگری است.
داشتم یه وب گردی کوچیک میکردم که چشمم با این افتاد خیلی واسم جالب و زیبا بودم:
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟
گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
من دوست دارم بهش بگم کل زندگی در 4 جمله...
سلام
تقریبا یه 2 سالی شد که از اخرین اپ این وبلاگ گذشته...
من توی این مدت نتونستم به وبلاگم برسم از امروز تصمیم گرفتم
مثل قبل روی وبلاگ کار کنم
جا داره از تمامی دوستان عزیزم که بعد از این مدت من و وبلاگ منو فراموش نکردن صمیمانه تشکر کنم
موفقیت ممکن نیست مگر با موافقت
خودمان.
هر عقب افتادنی نشانه عقب افتاده بودن
نیست.
ایینه چون دو رو نیست طرف مشورت
قرار میگیرد.
در بازی زندگی اگر حفظ توپ نکنی از
شرایط گل میخوری.
زیاد بود اینجا نذاشتم روی ادامه مطلب کلیک کن....
پیرمرد یه همبرگر یک چیپس و یه نوشابه سفارش داد...
همبرگر را به ارامی از توی پلاستیک در اورد و با دقت خیلی زیاد به دو قسمت تقسیم کرد...
یک نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت...
بعد از ان پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دانه دانه شمرد و
انها را دقیقا به دو قسمت تقسیم کرد
و نصفی از انها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش...
پیرمرد یه جرعه از نوشابه ای که سفارش داده بودند را خورد...
پیرزن هم همین کار را کرد و فقط یک جرعه از نوشابه را خورد
و بعدش ان را دقیقا وسط میز قرار داد...
پیرمرد چند گاز کوچک به نصفه همبرگر خودش زد...
بقیه افراد که توی رستوران بودن فقط داشتن انها را نگاه می کردن
و به راحتی می شد پچ پچ هایشان رو در مورد پیرمرد و پیرزن شنید:
"این زوج پیر و فقیر رو نگاه کن...طفلکی ها پول ندارن واسه خودشون دو تا همبرگر بخرن..."
پیرمرد شروع کرد به خوردن چیپس ها ...
در همین حال بود که یک مرد جوان که دلش به رحم امده بود به میز انها اومد
و خیلی مودبانه پیشنهاد داد که یه همبرگر دیگر برایشان بخرد...
پیرمرد جواب داد:
"نه...ممنون...ما عادت داریم همیشه همه چیز رو با هم شریک بشیم..."
بعد از ۱۰ دقیقه افرادی که پشت میزهای کناری نشسته بودن متوجه شدن
که پیرزن هنوز لب به غذا نزده...
پیرزن فقط نشسته بود و غدا خوردن شوهرش رو تماشا می کرد
و فقط هر از وقتی جایش را با شوهرش توی نوشابه خوردن عوض می کرد...
در همین حال بود که دوباره مرد جوان به میز انها امد و دوباره پیشنهاد داد که برایشان یه همبرگر دیگر بخرد...
این بار پیرزن جواب داد:
"نه خیلی ممنون... ما عادت داریم که همه چیزها رو با هم شریک بشویم..."
چند دقیقه بعد پیرمرد همبرگرش را کامل خورده بود و مشغول تمیز کردن دست و دهنش بود
که دوباره مرد جوان به میز انها امد وبه طرف پیرزن که هنوز لب به غذا نزده بود رفت و گفت:می تونم بپرسم منتظر چی هستید؟
"پیرزن به صورت مرد جوان خیره شد و گفت:"دندان!"
| 1 |
2
|
3
|
4
|
5
|
6
|
7
|
8
|
>>
|